شمارهٔ ۵۷۸

غزلیات

آخر شبِ جدایی روزی مگر سرآید
وان آفتابِ وصلت از جانبی برآید

تو سر کشیده و من طوقِ وفا به گردن
ساکن که اسبِ حسنت ناگه به سر درآید

ای سروِ باغِ جانم بخرام تا به بستان
کز قامتِ بلندت خم در صنوبر آید

درمان چه می کند دل درد از تو راحت آمد
مرهم چه می نهد جان زخم از تو خوش تر آید

در عشق مردِ صادق هم چون خلیل باید
تا وقتِ آزمایش آتش برو برآید

آن جا که بی محابا تیرِ بلا روان شد
مردی تمام باید تا در برابر آید

ای پای مال کرده بی خود نزاری ات را
آری چو بر سر آیی باشد که بر سر آید

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}