شمارهٔ ۵۸۴

غزلیات

ز بس که در نظرم آفتاب می‌آید
ز چشمِ مردمکِ دیده آب می‌آید

همی‌گذشت به تعجیل و خاطرم می‌گفت
فرو گریز که مستِ خراب می‌آید

کبوتری که نشیمنگهش هوایِ دل است
به صید کردنِ جان چون عقاب می‌آید

حیا نمی‌کند از مردم و نمی‌ترسد
ز چشمِ بد که چنان بی‌نقاب می‌آید

خدنگِ غمزۀ او بر دلم خطا نشود
وگر خطاست مراهم صواب می‌آید

دلم بر آتش و افسردگان نمی‌دانند
که بویِ سوختگی زان کباب می‌آید

فراق سخت کریه است و صبر مستعجل
متاع نازک و خر در خلاب می‌آید

نه سینه را به چنین روز عشق می‌سازد
نه دیده را به چنین دیده خواب می‌آید

سر و دماغِ گران جانیِ نزاری نیست
مرا که طوقِ گریبان طناب می‌آید

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}