شمارهٔ ۷۰۴

غزلیات

پیر خرابات به من گفت دوش
ای پسر از خویش مگوی و خموش

گر سر ما داری و پروای ما
ناز مکن درد کش و دُرد نوش

سوخته باید که بود مرد کار
خام بود هرکه نخورده‌ست جوش

ساکن و تن دار و گران بار باش
نی چو سبک مغز برآور خروش

مرد برانداخته دنیا و دین
محرم راز آمد و اسرار پوش

هیچ ندانند و همه مدعی
رای پرستان عبادت فروش

پس رو رندان خرابات باش
باز نمانی ز رفیقان بکوش

شیوه چالاک مجانین خوش است
بی خبر از مصلحت عقل و هوش

ترک زبان آوری و قصه گیر
چشم رضا بر کُن و بگشای گوش

هیچ نیی خواجه نزاری برو
بیش ز ابلیس مگو وز سروش

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}