شمارهٔ ۸۸۲

غزلیات

عجب مدار خراباتیی چنین که منم
اگر به کوی خراباتیان بود وطنم

کنشت و کعبه به فرمان روم خدا مکناد
که در ضمیر من آید که من به خویشتنم

خودی خود چو براندازم آن چه ماند اوست
که دوست هم چو وجودست و من چو پیرهنم

ز پیر خرقه فرو مانده ام عجب که مرا
به هرزه توبه چرا می دهد چو می شکنم

تفاوتی نکند دشمن ار به دفع نظر
دو دیده برکندم دل ز دوست برنکنم

اگر به دست خودم می کشد به هر مویی
سری برآورد از ذوق تیغ دوست تنم

و گر به خاک فرو گویدم نزاری کو
هزار نعره برآرد که اینک از کفنم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}