شمارهٔ ۱۰۱۷

غزلیات

گواه است بر درد پنهان من
دل و چشم بریان و گریان من

کنارم غدیری شود هر صباح
ز چشمان سیلاب باران من

به جانت که مردم ز هجران تو
چه گویم دگر آخر ای جان من

به بوی تو زنده ست مسکین تو
نسیمی فرست ای گلستان من

اگر بی خودی می کنم عفو کن
که دل نیست در تحت فرمان من

دلم بی پریشانیت جمع نیست
خوشا روزگار پریشان من

تو دانی که ایمان من کفر تست
نداند کسی رمز پنهان من

اگر کفر ظلمت بود پس چراست
مقامات زلف تو ایمان من

نشاید نزاری چنین مبتلا
به دود و تو فارغ ز درمان من

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}