شمارهٔ ۱۰۷۴

غزلیات

نکرده از دو عالم دست کوته
قدم نتوان زدن با سالک ره

نشد با خویشتن هم ره موحد
دورنگی درنگنجدد حاش لله

درین ره پای بر جا باش چون قطب
که هست از بی ثباتی در سفر مه

به حبل الله که نتوان مخلصی یافت
وگر خود یوسفی بی حبل ازین چه

تفرج کن که یوسف در حضورست
غلط کردم چه خواهد دید اکمه

تویی کثرت ز پیش خویش برخیز
که یک ده را نباشد پیشوا دَه

ز فرط عشق واله شو نزاری
چو عاشق نیست چه عاقل چه ابله

ز خود فارغ شوی گر آتش عشق
فتد بر بنگه عقل تو نا گه

همه عالم پر از زهدست و توبه
و لیکن مردمی باید منزه

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}