شمارهٔ ۱۱۳۹

غزلیات

یک جام به من ده و برستی
از علتِ خویشتن‌پرستی

ساقی بنهم چرا بننهم
بر پای تو سر که حق به دستی

من جان به لب و تو جام بر کف
یک جام به من ده و برستی

منمای اگر امین رازی
خود را به کسان چنان که هستی

بی‌هوشی ما ز آب رز نیست
مستیم ز باده‌ی الستی

ای دوست رعایت دلی کن
کز طعنه‌ی دشمنش بخستی

گه گه چه شود که از سر لطف
پیغامی و نامه‌ای فرستی

گفتم به وصال درگشایی
تو خود درِ مردمی ببستی

هشیار نمی‌شود نزاری
از غایت بی‌خودی و مستی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}