شمارهٔ ۱۱۴۱

غزلیات

چه شب بود آن که از ما برشکستی
کزان شب باز در در وصل بستی

چه رسوا کردی اندر شهر ما را
شدی در پرده‌ی عصمت نشستی

رقیبان گرچه مانع می‌شوندت
نگویم نیستی معذور هستی

ولی گه گه ز روی مهربانی
کم آخر زان که پیغامی فرستی

غرض‌خواهان زبان در من کشیدند
گناهم عاشقی بوده‌ست و مستی

ز من برگشتی از بهر رقیبان
به رغم دوستان دشمن‌ پرستی

نزاری از رقیبان چند نالی
کم خود گیر از دشمن برستی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}