شمارهٔ ۱۱۵۶

غزلیات

برفتی و ما را به هجران سپردی
بس از عشوه بازآ که از حد ببردی

تصور نبودم فراموشی از تو
دریغا که بر مَنسیانم شمردی

به خار ستم چشم عقلم خلیدی
به دست جفا حلق جانم فشردی

نصیحت کنم خویشتن را که ساکن
فرودآ به پای خُم کار دُردی

کسی را یک جو ندارد غم تو
تو تا چند کوشی که از غم بمردی

نزاری نگفتم حذر کن ز قلزم
برفتی و خود را به طوفان سپردی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}