شمارهٔ ۱۱۶۴

غزلیات

ز حد بمی بری ای دوست نا جوان مردی
غمِ تو چند خورم بس که خونِ من خوردی

اگر قیاس کنی هیچ ظالم این نکند
به دشمنی که تو با من به دوستی کردی

به چه گویمت گله ها از تو و شکایت ها
که بی گناه بسی خاطره بیازردی

خلاف عهد تو می دیدم از بدایتِ کار
که بهترین قدمت آن بود که برگردی

کجا شد آن همه دل گرمی و جگر سوزی
ز دوست سیر نگردد کسی بدین سردی

فدایِ جان تو جانم به صدقِ دل که تو خود
برایِ کشتنم از دیر گه بپروردی

تو هم چنین به علی رغم مجتمع می باش
چو روزگارِ نزاری به هم برآوردی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}