شمارهٔ ۱۲۱۷

غزلیات

ترا خود نیست راه و رسمِ یاری
که یاران را معطّل می گذاری

چرا بر هیچ بی دل رحمتی نیست
چه دل داری مگر خود دل نداری

قدم سهل است بر دنیا نهادن
اگر با ما به یاری سر درآری

چنانم در میانِ جان نشستی
که پندارم همه شب در کناری

به زور و زر ندارم با تو دستی
مگر دستی برآرم هم به زاری

بدان ای دوست قدرِ دوست امروز
چنین منگر عزیزان را به خواری

چه سود آن گه که یاد آری به حسرت
که افسوس از تو ای مسکین نزاری

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}