شمارهٔ ۱۳۳۰

غزلیات

می‌بری از منِ مسکین دل و بر می‌شکنی
بس تو خود هیچ سخن نیست که در خونِ منی

خویشتن را به ارادت به تو دادم گفتم
عالمِ شیفتگی خوش‌تر و بی خویشتنی

اولم لطفِ تو برداشت بدان دل گرمی
و آخر از چشم بیفکند بدین ممَحنی

چاره‌ ای نیست که شیرین هم ازین جا انداخت
شور در خاطرِ فرهاد ز شیرین سخنی

بی‌وفایی تو ای یار درست اینجا شد
که حریصی به جگر خوارگی و دل‌شکنی

کاشکی سنگ دلت سخت حمایت بودی
وه‌که چون سست گروهی و چه نازک بدنی

کارِ یاران که هم از دستِ تو شد بی‌سامان
چون سرِ زلف نه شرط است که در پا فکنی

بر گرفتیم بر از شاخِ ملامت و اکنون
روی آن است که بنیادِ ملامت نکنی

از تو این چشم نبودش که شوی بی‌آزرم
تا به حدّی که دگر یادِ نزاری نکنی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}