غزل شمارهٔ ۱۴

غزلیات

گر مدعی نه‌ای غم جانان به جان طلب
جان چون به شهر عشق رسد نورَهان طلب

خون خرد بریز و دست بر عدم نویس
برگ هوا بساز و نثار از روان طلب

دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است
دل واشکاف و یاسح او در میان طلب

گر نیست گشتی از خود و با تو توئی نماند
از نیستی در آینهٔ دل نشان طلب

تا از طلب به یافت رسی سالهاست راه
بس کن حدیث یافت طلب را به جان طلب

خاقانیا پیاده شو از جان که دل توراست
بر دل سوار گرد و فلک در عنان طلب

اقطاع این سوار ورای خرد شناس
میدان این براق برون از جهان طلب

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}