غزل شمارهٔ ۱۱۲

غزلیات

مرا وصلت به جانی برنیاید
تو را صد جان به چشم اندر نیاید

به دیداری قناعت کردم از دور
که تو ماهی و مه در بر نیاید

بدان شرطی فروشد دل به کویت
که تا جان برنیاید، برنیاید

تو خود دانی که آن دل کو تو را خواست
برای خشک‌جانی برنیاید

به میدان هوا درتاختم اسب
به اقبالت مگر در سر نیاید

اگر روزم فرو شُد در غم تو
فرو شو گو قیامت برنیاید

بد آمد حال خاقانی ز عشقت
سپاسی دارد ار بدتر نیاید

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}