غزل شمارهٔ ۲۱۸

غزلیات

در سایهٔ شب شکست روزم
خورشید سیاه شد ز سوزم

از دود جگر سِلاح کردم
تا کین دل از فلک بتوزم

تنها همه شب من و چراغی
مونس شده تا بگاه روزم

گاهی بکُشم به آه سردش
گاه از تف سینه برفروزم

یک اهل نماند پس چرا چشم
زین پرده در آن فرو ندوزم

خاقانی دل شکسته‌ام، باش
تا عمر چه بر دهد هنوزم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}