غزل شمارهٔ ۳۶۶

غزلیات

گر قصد جان نداری، خونم چرا خوری
انصاف ده که کار ز انصاف می‌بری

خود نیست نیم ذره محابای کس تو را
فریاد تا چه شوخی، وه تا چه کافری

هر صبح و شام عادت گردون گرفته‌ای
هم پرده‌ای که دوزی هم خود همی دری

از دیده جام جام ببارم شراب لعل
چون بینمت که یاد یکی دون همی خَوری

خوی زمانه داری از آن هر زمان چنو
صد را فرو بری و یکی را بر آوری

از تو کجا گریزم کز بهر بند من
هر دم هزار دام به هر سو بگستری

خاقانی از تو هم به تو نالد ز بهر آنک
از تو گریز نیست که خصمی و داوری

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}