غزل شماره ۱۵

غزلیات

هرگز ترحمی به من مبتلات نیست
معلوم شد مرا که تو خوف خدات نیست

ما در قمار عشق تو جان باختیم لیک
با آن دو رخ تو شاهی و پروای مات نیست

بهر بلای جان سخنی جستم از لبت
خرسند کن بلات مرا گر بلات نیست

گفتم مگر حیات بود لعل جانفزات
گفتا کلام بیهده کم گو حیات نیست

گر بینم از وفات به بالین پس از وفات
مقصودم از خدای به غیر از وفات نیست

خالد ز کلکت این غزل دلگشا که ریخت
جز در خور بلاغت پیر هرات نیست

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}