شمارهٔ ۹۹

غزلیات

زلف لیلی‌صفتت دام دل مجنون است
عقل بر دانهٔ خال سیهت مفتون است

تا خیال لب و دندان تو در چشم من است
مردم چشم من از لعل و گهر قارون است

پیش لؤلؤی سرشکم ز حیا آب شود
درّ ناسفته که در جوف صدف مکنون است

عاقل آن است که منکر نشود مجنون را
کانک نظّارهٔ لیلی نکند مجنون است

خون شد از رشک خطت نافهٔ آهوی ختا
گرچه در اصل طبیعت چو ببینی خون است

عقل را که جمالت متصوّر نشود
زانک حسن تو ز ادراک خرد بیرون است

می‌پرستان اگر از جام صبوحی مستند
مستی ما همه زان چشم خوش میگون است

تا جدا مانده‌ام از روی تو هرگز گفتی
کان جگر خستهٔ دل‌سوخته حالش چون است

رحمتی کن که ز شور شکرت خواجو را
سینه آتشکده و دیده ز غم جیحون است

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}