شمارهٔ ۲۲

غزلیات

شامش از صبح فروزنده در آویخته است
شبش از چشمه ی خورشید برانگیخته است

گوئیا آنک گلستان رخش میآراست
سنبل افشانده و بر برگ سمن ریخته است

یا نه مشاطه ز بیخویشتنی گرد عبیر
گرد آئینه چینش بخطا بیخته است

تا چه دیدست که آن سنبل گل فرسا را
دستها بسته و از سرو در آویخته است

نتوان در خم ابروی سیاهش پیوست
آنک پیوند من سوخته بگسیخته است

تا زدی در دل من خیمه باقبال غمت
شادی از جان من غمزده بگریخته است

جان خواجو ز غبار قدمت خالی نیست
زانک با خاک سر کوت بر آمیخته است

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}