شمارهٔ ۴۰

غزلیات

کارم از دست دل فرو بسته‌ست
عقلم از جام عشق سر مستست

زلف او در تکسّرست ولیک
دل شوریده حال من خسته‌ست

با دلم کس نمی کند پیوند
بجز از حاجبش که پیوسته‌ست

هر کجا در زمانه دلبندیست
دل در آن زلف دلگسل بسته‌ست

یا رب این حوری از کدام بهشت
همچو مرغ از چمن برون جَسته‌ست

با منش هرکه دید می‌گوید
فتنه بنگر که با که بنشسته‌ست

عجب از سنبل تو می‌دارم
که چه شوریدهٔ زبردستست

دل ریشم چو در غمت خون شد
مردم دیده دست ازو شسته‌ست

گرچه بگسسته‌ای دل از خواجو
به درستی که عهد نشکسته‌ست

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}