شمارهٔ ۹۵

غزلیات

هر کو نظر کند به تو صاحب‌نظر شود
وانکش خبر شود ز غمت بی‌خبر شود

چون آبگینه این دل مجروح نازکم
هر چند بیشتر شکند تیزتر شود

بگشا کمر که جامه‌ی جان را قبا کنم
گر زانک دست من به میانت کمر شود

منعم مکن ز گریه که در آتش فراق
از سیم اشک کار رخم همچو زر شود

از دست دیده نامه نیارم نوشت از آنک
هر لحظه خون روان کند و نامه تر شود

کی بر کنم دل از رخ جانان که مهر او
با شیر در دل آمد و با جان به در شود

بی سر به سر شود من دلخسته را ولیک
بی او گمان مبر که زمانی به سر شود

ای دل صبور باش و مخور غم که عاقبت
این شام صبح گردد و این شب سحر شود

خواجو ز عشق روی مگردان که در هوا
سایر به بال همّت و طائر به پر شود

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}