شمارهٔ ۱۸۵

غزلیات

امروز که من عاشق و دیوانه و مستم
کس نیست که گیرد بشرابی دو سه دستم

ای لعبت ساقی بده آن باده ی باقی
تا باده پرستی کنم و خود نپرستم

با خود چو دمی خوش ننشستم بهمه عمر
برخاستم از بند خود و خوش بنشستم

گر بیدل و دینم چه بود چاره چو اینم
ور عاشق و مستم چه توان کرد چو هستم

می برد دلم نرگس مخمورش و می گفت
کای همنفسان عیب مگیرید که مستم

رفتی و مرا بر سر آتش بنشاندی
باز آی که از دست تو بر خاک نشستم

چون حلقه ی گیسوی تو از هم بگشودم
از کفر سر زلف تو زنّار ببستم

در چنبر گردون زدمی چنگ بلاغت
با این همه از چنبر زلف تو نجستم

تا در عقب پیر خرابات نرفتم
از درد سر و محنت خواجو بنرستم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}