شمارهٔ ۲۴۹

شوقیات

برو ای باد بدان سوی که من دانم و تو
خیمه‌ زن بر سر آن کوی که من دانم و تو

به سراپردههٔ آن ماهت اگر راه بود
برفکن پرده از آن روی که من دانم و تو

تا ببینی دل شوریده‌ی خلقی دربند
بگشا تابی از آن موی که من دانم و تو

در بهاران که عروسان چمن جلوه کنند
بشنو از برگ گل آن بوی که من دانم و تو

در دم صبح به مرغانِ سحرخوان برسان
نکهتِ آن گل خودروی که من دانم و تو

حالِ آن سرو خرامان که ز من آزادست
با من خسته چنان گوی که من دانم و تو

ساقیا جامهٔ جانِ من دُردی‌کش را
به نمِ جام چنان شوی که من دانم و تو

چه توان کرد که بیرون ز جفا کاری نیست
خوی آن دلبر بدخوی که من دانم و تو

آه اگر دادِ دل خستههٔ خواجو ندهد
آن دل‌آزار جفاجوی که من دانم و تو

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}