شمارهٔ ۱۲۱

غزلیات

باشد که ز رخسار ترا پرده برافتد
تا بیخبران را سخن عشق در افتد

افتاد سرشک از نظر و خوار شد آری
این است سرانجام کسی کز نظر افتد

برپای تو سر می نهم و اشک بر آن است
کاو نیز به عذر آید و در پای سرافتد

رسمی ست بتان را که به رخ پرده بپوشند
باشد که به ایّام تو این رسم برافتد

گویم به خیالت صفت روز جدایی
یک شام به سر وقت خیالی اگر افتد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}