شمارهٔ ۲۵۹

غزلیات

از چشم ما چو می طلبد لعل او گهر
نامردمی بوَد که نیاریم در نظر

چون دُر خبر ز رستهٔ دندان یار گفت
معلوم می شود که یتیمی ست باخبر

روی چو روز عمر تو را تابدید شمع
هر شب ز رشک می رودش آتشی به سر

گفتم فدای چشم تو رخسار زرد من
خندید و گفت چند خری فتنه را به زر

گو بر فروز شمع مرادی که از خطت
روزی به پیش آمده از شب سیاهتر

گر در رهت ز دیده خیالی بریخت آب
سهل است، گو بیا و از این ماجرا گذر

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}