شمارهٔ ۲۶۷

غزلیات

آن دل که به فن برد ز من غمزهٔ مستش
پر خون قدحی بود همان دم بشکستش

حیف است که از رهگذر کوی تو گردی
برخیزد و جز دیده بود جای نشستش

هردم منشین با دگری ورنه به زودی
بی قدر شود کل چو بری دست به دستش

بر طرف رخت سلسلهٔ زلف معنبر
دزدی ست لقب هندوی خورشید پرستش

هرچند ز هستیّ خیالی اثری نیست
در سر هوس روی تو شک نیست که هستش

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}