شمارهٔ ۲۷۱

غزلیات

تا در دلت غمی بوَد از دلپذیر خویش
پوشیده دار از همه ما فی الضمیر خویش

دل را نگاه دارکه در فنّ دلبری
شوخی ست چشم او که ندارد نظیر خویش

باشد که زلف او به کف آریم تا به حشر
سرمایه یی بریم پیِ دستگیر خویش

روزی رسی به دولت پیری تو ای جوان
کز راه سرکشی نستیزی به پیر خویش

دست طلب بدار خیالی ز بیش و کم
اکنون که ساختی به قلیل و کثیر خویش

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}