شمارهٔ ۳۳۲

غزلیات

لطفی که می کند به محبّان عذار او
معلوم می شود همه از روی کار او

از عین مردمی ست که مشغول کار ماست
چشمش که ناز و فتنه و شوخی ست کار او

با آن که خاک رهگذرش رُفته ام به چشم
شرمنده ام هنوز من از رهگذار او

سرگشته از چه ایم چو بیرون نمی نهیم
پرگاروار پا ز خط اعتبار او

از بس که اشک ریخت خیالی ز دیده، نیست
فرقی میان دامن بحر و کنار او

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}