شمارهٔ ۵۸

غزلیات

منم که مهرهٔ بخت مرا گشادی نیست
به نامرادی من هیچ نامرادی نیست

من آن ز شهر خود آواره ام که افتاده
در آن دیار که بیداد هست [ و] دادی نیست

نسیم وصل طلب می کنم در آن وادی
که جز سموم جهانسوز هجر، بادی نیست

دل من و دل یارند متحد چه غمست
اگر میان من و یار اتحادی نیست

مرا، ز جور تو دائم دل غمینی هست
دمی ز لطف توام لیک جان شادی نیست

به وعده ام مفریب ای دروغ وعده، که هیچ
به وعده های دروغ تو اعتمادی نیست

مرا ز اندک و بسیار آنچه هست به عشق
به غیر صبر کمی و غم زیادی نیست

گر احتراز ز چشم بدت بود جانا
به از دعای منت هیچ ان یکادی نیست

رفیق معتقد کیش می پرستانم
مرا به مذهب زهاد اعتقادی نیست

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}