شمارهٔ ۱۴۷

غزلیات

در نیکوئی آفت جهان شد
نیکوتر از این نمی توان شد

آن عارض چون هلال شد بدر
آن قدر چو نارون روان شد

هم فتنهٔ خاص گشت و هم عام
هم آفت پیر و هم جوان شد

سرحلقه ی مهوشان شیراز
سر خیل بتان اصفهان شد

چشمش بکرشمه قصد دل کرد
ابروش به عشوه خصم جان شد

در حسن و کمال شد فسانه
در غنج و دلال داستان شد

گفتم که شود بلای جان ها
بالا چو کشید آن چنان شد

شد فته زمان زمان به خوبی
تا فتنه ی آخرالزمان شد

عشقی که رفیق پیش از این داشت
صد مرتبه بیشتر از آن شد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}