شمارهٔ ۱۳ - ایضاً

معمیات

آمد بر من خادمکی همچو دو پیکر
ز آهن زده بر خود گرهی سخت میانش

دارد دو سر و یک دهن اما دهنش را
نی رسته دندان بوی اندر نه زبانش

وین طرفه که بی آنکه نماید سر دندان
پاره کند آنرا که در آید بدهانش

بی روح و روانست ولی کار بری جلد
دارد ذکر اما کس و کونست عیانش

تا در نکنی در کس و کون وی انگشت
در کار نیاید تن بی روح و روانش

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}