آغوش صحرا

غزلها - جلد سوم

عیب‌جو دلدادگان را سرزنش‌ها می‌کند
وای اگر با او کند دل آنچه با ما می‌کند

با غم جان‌سوز می‌سازد دل مسکین من
مصلحت بین است و با دشمن مدارا می‌کند

عکس او در اشک من نقشی خیال‌انگیز داشت
ماه سیمین جلوه‌ها در موج دریا می‌کند

از طربناکی به رقص آید سحرگه چون نسیم
هرکه چون گل خواب در آغوش صحرا می‌کند

خاک پای آن تهیدستم که چون ابر بهار
بر سر عالم فشاند هرچه پیدا می‌کند

دیده آزادمردان سوی دنیای دل است
سفله باشد آنکه روی دل به دنیا می‌کند

عشق و مستی را از این عالم بدان عالم بریم
درنماند هرکه امشب فکر فردا می‌کند

همچنان طفلی که در وحشت‌سرایی مانده است
دل درون سینه‌ام بی‌طاقتی‌ها می‌کند

هرکه تاب منت گردون ندارد چون رهی
دولت جاوید را از خود تمنا می‌کند

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}