شمارهٔ ۶۱

غزلیات

چه خوش آنگه که تو را بر من مسکین نظری بود
وز خال دل سوخته‌جانت خبری بود

با زلف و رخت شام و سحر می‌گذراندیم
دردا و دریغا که چه شام و سحری بود

نگذاشت به خاک من مسکین قدم از ناز
تا بر سر کویش ز غبارم اثری بود

سوی چمنم قوت پرواز دگر نیست
بشکست به دامت اگرم بال و پری بود

آن شعله که از آه دل سوخته سر زد
پرداخت به عالم همه گر خشک و تری بود

یا رب که دگر کام دل خویش گرفته است
کآلوده به خون پنجه بیدادگری بود

نشنیده دل آشوبی لیلی و به مجنون
گویند که دیوانه بی پا و سری بود

آن کاو خبری داد ز اسرار نهانم
افتاده به میخانه ز خود بی‌خبری بود

آن باده گلرنگ که دور از تو به ساغر
کردیم مگو باده که خونه جگری بود

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}