شمارهٔ ۷۱

غزلیات

آن چه شمعی است فروزنده رخ یار من است
آن چه روشن نه از آن شمع شب تار من است

آن چه ناز تو فزون می‌کند و رحم تو کم
اثر صبر کم و نالهٔ بسیار من است

آن چه از کار کسان عقده گشاید لب توست
آن چه آسان نشود هرگز از آن کار من است

غمگسارم تویی و بی تو چنانم که کنون
دشمن من به غم عشق تو غم خوار من است

سیر شد چرخ جفا پیشه ز آزردن من
وان جفا پیشه همان در پی آزار من است

واقف از حال درون چون نشود دلبر من
جای او در دل و دل واقف اسرار من است

کیست گفتم که به بازار محبت خجل است
کآورد جان به بها گفت خریدار من است

روی بیداری و خواب آن چه ندیده است (سحاب)
دیدهٔ بخت من و دیدهٔ بیدار من است

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}