شمارهٔ ۵۱

غزلیات

گرچه در آینه ممکن نبود جان دیدن
صورت جان ز چه در روی تو نتوان دیدن

من کنم گریه و او خنده کند حاجت نیست
روز باران به چمن رفتن و بستان دیدن

زلف بردار ز رخساره که نیکو نبود
کفر را این همه هم صحبت ایمان دیدن

دیده را غرقه به خون گر نکنم پس چکنم
او مرا دید پریشان ز پریشان دیدن

هرکه در خواب سر زلف پریشان تو دید
سیر هرگز نشد از خواب پریشان دیدن

رخت آسان نتوان دید که آسان نبود
چشم را چشمه خورشید درخشان دیدن

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}