شمارهٔ ۳

غزلیات

به باغ مردمی خاری نمانده ست
کرم را روزبازاری نمانده ست

جهان خالی شد از مؤمن به یکبار
وزایمان، غیر گفتاری نمانده ست

طبیعت شد به یکباره جفاکار
فلک را، با وفا، کاری نمانده ست

دلا با تنگنای سینه می ساز
که الا سینه، دلداری نمانده ست

به غم خوردن مرا یاری همی ده
که بیرون از تو، غمخواری نمانده ست

بدین بیدادی اندک وفایان
تن اندرده، که بسیاری نمانده ست

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}