غزل شمارهٔ ۱۱۲

غزلیات

زهی رفیق که با چون تو سروبالایی است
که از خدای بر او نعمتی و آلایی است

هر آن که با تو دمی یافته است در همه عمر
نیافته است اگرش بعد از آن تمنایی است

هر آن که رای تو معلوم کرد و دیگر بار
برای خود نفسی می‌زند نه بس‌رایی است

نه عاشق است که هر ساعتش نظر به کسی
نه عارف است که هر روز خاطرش جایی است

مرا و یاد تو بگذار و کنج تنهایی
که هر که با تو به خلوت بود نه تنهایی است

به اختیار شکیبایی از تو نتوان بود
به اضطرار توان بود اگر شکیبایی است

نظر به روی تو هر بامداد نوروزی است
شب فراق تو هر شب که هست یلدایی است

خلاص بخش خدایا همه اسیران را
مگر کسی که اسیر کمند زیبایی است

حکیم بین که برآورد سر به شیدایی
حکیم را که دل از دست رفت شیدایی است

ولیک عذر توان گفت پای سعدی را
در این لَجَم چو فرو شد نه اولین پایی است

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}