غزل شمارهٔ ۱۹۹

غزلیات

تا حال مَنت خبر نباشد
در کار مَنت نظر نباشد

تا قوت صبر بود، کردیم
دیگر چه کنیم اگر نباشد؟

آیین وفا و مهربانی
در شهر شما مگر نباشد

گویند «نظر چرا نبستی
تا مشغله و خطر نباشد؟»

ای خواجه! برو که جهد انسان
با تیر قضا سپر نباشد

این شور که در سر است ما را
وقتی برود که سر نباشد

بیچاره کجا رود گرفتار
کز کوی تو ره به در نباشد؟

چون روی تو دل‌فریب و دل‌بند
در روی زمین دگر نباشد

در پارس چنین نمک ندیدم
در مصر چنین شکر نباشد

گر حکم کنی به جان سعدی
جان از تو عزیزتر نباشد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}