غزل شمارهٔ ۲۶۷

غزلیات

سروبالایی به صحرا می‌رود
رفتنش بین تا چه زیبا می‌رود

تا کدامین باغ از او خرمترست
کاو به رامش کردن آنجا می‌رود

می‌رود در راه و در اجزای خاک
مرده می‌گوید مسیحا می‌رود

این چنین بیخود نرفتی سنگدل
گر بدانستی چه بر ما می‌رود

اهل دل را گو نگه دارید چشم
کان پری‌پیکر به یغما می‌رود

هر که را در شهر دید از مرد و زن
دل ربود اکنون به صحرا می‌رود

آفتاب و سرو غیرت می‌برند
کآفتابی سروبالا می‌رود

باغ را چندان بساط افکنده‌اند
کآدمی بر فرش دیبا می‌رود

عقل را با عشق زور پنجه نیست
کار مسکین از مدارا می‌رود

سعدیا دل در سرش کردی و رفت
بلکه جانش نیز در پا می‌رود

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}