غزل شمارهٔ ۳۲۱

غزلیات

آن که هلاک من همی‌خواهد و من سلامتش
هر چه کند ز شاهدی، کس نکند ملامتش

میوه نمی‌دهد به کس، باغ تفرج است و بس
جز به نظر نمی‌رسد، سیب درخت قامتش

داروی دل نمی‌کنم، کان که مریض عشق شد
هیچ دوا نیاورد، باز به استقامتش

هر که فدا نمی‌کند، دنیی و دین و مال و سر
گو غم نیکوان مخور، تا نخوری ندامتش

جنگ نمی‌کنم اگر دست به تیغ می‌برد
بلکه به خون مطالبت هم نکنم قیامتش

کاش که در قیامتش، بار دگر بدیدمی
کانچه گناه او بود، من بکشم غرامتش

هر که هوا گرفت و رفت از پی آرزوی دل
گوش مدار _سعدیا!- بر خبر سلامتش

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}