غزل شمارهٔ ۳۲۴

غزلیات

هر که نامهربان بود یارش
واجب است احتمال آزارش

طاقت رفتنم نمی‌ماند
چون نظر می‌کنم به رفتارش

وز سخن گفتنش چنان مستم
که ندانم جواب گفتارش

کشته تیر عشق زنده کند
گر به سر بگذرد دگربارش

هر چه زان تلخ‌تر بخواهد گفت
گو بگو از لب شکربارش

عشق پوشیده بود و صبر نماند
پرده برداشتم ز اسرارش

وه که گر من به خدمتش برسم
خود چه خدمت کنم به مقدارش

بیم دیوانگیست مردم را
ز آمدن رفتن پری وارش

کاش بیرون نیامدی سلطان
تا ندیدی گدای بازارش

سعدیا روی دوست نادیدن
به که دیدن میان اغیارش

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}