غزل شمارهٔ ۴۴۱

غزلیات

عهد کردیم که بی‌دوست به صحرا نرویم
بی‌تماشاگه رویش، به تماشا نرویم

بوستان، خانهٔ عیش است و چمن، کوی نشاط
تا مهیا نبود عیش مهنا نرویم

دیگران با همه کس، دست در آغوش کنند
ما که بر سفرهٔ خاصیم به یغما نرویم

نتوان رفت مگر در نظر یار، عزیز
ور تحمل نکند زحمت ما تا نرویم

گر به خواری ز در خویش براند ما را
به امیدش بنشینیم و به درها نرویم

گر به شمشیر احبا تنِ ما پاره کنند
به تظلم به در خانهٔ اعدا نرویم

پای گو بر سر و بر دیدهٔ ما نِه چو بساط
که اگر نقش بساطت برود، ما نرویم

به درشتی و جفا روی مگردان از ما
که به کشتن برویم از نظرت یا نرویم

سعدیا! شرط وفاداری لیلی آن است
که اگر مجنون گویند به سودا نرویم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}