بخش ۹ - حکایت

باب سوم در عشق و مستی و شور

شنیدم که پیری شبی زنده داشت
سحر دست حاجت به حق بر فراشت

یکی هاتف انداخت در گوش پیر
که ‌«بی‌حاصلی‌، رو سر خویش گیر

بر این در دعای تو مقبول نیست
به خواری برو یا به زاری بایست‌»

شب دیگر از ذکر و طاعت نخفت
مریدی ز حالش خبر یافت، گفت

چو دیدی کز آن روی بسته‌ست در
به بی‌حاصلی سعی چندین مبر

به دیباچه بر اشک یاقوت‌فام
به حسرت ببارید و گفت ای غلام

به نومیدی آنگه بگردیدمی
از این ره، که راهی دگر دیدمی

مپندار گر وی عنان بر شکست
که من باز دارم ز فتراک دست

چو خواهنده محروم گشت از دری
چه غم گر شناسد در دیگری؟

شنیدم که راهم در این کوی نیست
ولی هیچ راه دگر روی نیست

در این بود سر بر زمین فدا
که گفتند در گوش جانش ندا

قبول است اگر چه هنر نیستش
که جز ما پناهی دگر نیستش

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}