حکایت شمارهٔ ۸

باب ششم در ضعف و پیری

پیرمرد‌ی را گفتند: چرا زن نکنی؟

گفت: با پیرزنانم عیشی نباشد.

گفتند: جوانی بخواه چو مکنت داری.

گفت: مرا که پیرم با پیرزنان الفت نیست. پس او را که جوان باشد با من که پیرم چه دوستی صورت بندد؟

پِرِ هَفتا ثَله جُونی می‌کُند
عَشْغِ مقْری وَ خُیْ بِنی چِشِ رُوشْت

زور باید نه زر، که بانو را
گَزَر‌ی دوست‌تر که ده من گوشت

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}