شمارهٔ ۱۲۰

غزلیات

چشمش همین نه دین و دل از ما گرفته است
جز خویش هر چه دیده در این جا گرفته است

دیگر کشد سر از بغل حکم آسمان
دیوانه ای که دامن صحرا گرفته است

اکثر ز سیر خویشتنش روی داده است
فیضی که چشم ما ز تماشا گرفته است

زاهد اگرچه ترک سرانجام کرده است
آوازه اش ولی همه دنیا گرفته است

گردیده چاک پیرهن یوسفم بخیر
دامان خود ز دست زلیخا گرفته است

روی تو را به زلف سیاه تو نسبتی است
روزی است دامن شب یلدا گرفته است

سر برده است و محرم اسرار کرده است
دل داده و زبان سعیدا گرفته است

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}