شمارهٔ ۲۶۰

غزلیات

خرمی ز این دو روزه جان نتوان کرد
خواب در راه کاروان نتوان کرد

چه بنا مانده ای به جد و به اب
تکیه بر تل استخوان نتوان کرد

بسکه نازک فتاده طبع لطیفش
بوسه ای ز آن دهان گمان نتوان کرد

نیست جز او کسی و دادم از اوست
ستم از او به او بیان نتوان کرد

سخن خلق بر زبان نتوان راند
آتشین لقمه در دهان نتوان کرد

خود چو کوهی و حیرتی دارم
کمر از مو ز مو میان نتوان کرد

قشر بی مغز کس ندیده به عالم
هیچ کس را به [به بد گمان] نتوان کرد

نفی خود کن گرت هوای وجود است
که ثبوتش بغیر آن نتوان کرد

زاهدا رخت خویش بند ز مسجد
هیچ سودی در این دکان نتوان کرد

دلبری دارم و چه چاره کنم
که به تدبیر، مهربان نتوان کرد

در جهان طرح عیش نیست سعیدا
بر هوا رسم خانمان نتوان کرد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}