شمارهٔ ۵۳۶

غزلیات

ببر طمع ز زمین، خرقه آسمانی کن
چو مهر، نور به هر ذره میهمانی کن

به بخت تیره ام سرمه هر کجا چشمی است
بیا به دیده درایی و اصفهانی کن

هوای گنج محبت اگر به دل داری
به هر کجا که خرابی است پاسبانی کن

چو پیر کرد تو را خانقه ز پا منشین
بیا به گوشهٔ میخانه و جوانی کن

به کیش مردم ظاهر برو چو تیر مترس
بیا به گوشهٔ باطن نشین کمانی کن

قبا در این خم گردون دون به نیل مزن
ز خون عاشق خود جامه ارغوانی کن

روا مدار که یک دم به خویش پردازم
دلت ز جور چو بگرفت مهربانی کن

ز حال بی خبر است ای زبان برای خدا
به آن پری ز دل خسته ترجمانی کن

ز روی آینه کردن سکندری سهل است
ز خضر بگذر و بی اب زندگانی کن

برو ز صدق سعیدا به دست بیار
بگو رقیب بداندیش بدگمانی کن

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}