شمارهٔ ۵۶۹

غزلیات

دلم ربوده بت ماهری به عیاری
که گوی بازی او چرخ شد به مکاری

به هر سری که ز مغز غرور دید نمی
فلک ز غیرت آن ذات کرد عصاری

ز ضعف گرچه تنم خشک کرد روغن خویش
نمی کشم چو کمان تاب منت یاری

به یاد روی تو گل در چمن پریشان است
ز هجر چشم تو نرگس کشیده بیماری

کجا نگاه به تقدیر می کند تیرش
کسی که یاد دهد با قضا کمانداری

نمی کشم دگر از پای خار راه تو را
ز بس کشیده ام از دست دوریت [خواری]

ز چارسوی محبت کسی برد سودی
که سیم اشک کند صرف قلب بازاری

مدام دل به تماشای روی دلداری است
که یوسفش به هوس می کند خریداری

اگر چه مظهر نیک و بد زمانه منم
ولی حقیقتم از خیر و شر بود عاری

کسی به وجه حسن می شود حسن هرگز
مقام جعفریت کی رسد به طیاری؟

خزینهٔ دل خود صرف آب و گل کردم
خراب کرده ام این خانه را به معماری

نهال عمر تو شد خشک و تخم حسرت سبز
تو سنگدل به غم آب و نان گرفتاری

اگر ز غیر کنی دل به زور بازوی عشق
چه چشمه ها که از این کوه می شود جاری

شراب غفلت کثرت تو را اثر نکند
ز رمز نشئهٔ وحدت اگر خبر داری

بیا و بهتر از این شیوهٔ جفا انگیز
تو را که داده خدا قوت ستمکاری

به غیر جور و جفا از تو هیچ لایق نیست
که بهترین هنرهاست مردم آزاری

ز بد به هیچ طریقی امید رحمت نیست
که مزرعی نشود سبز جز نکوکاری

حجاب دیدن جان می شود نظارهٔ تن
بپوش دیده سعیدا اگر نظر داری

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}