شمارهٔ ۳۸

غزلیات

بیا ای عشقِ جان‌سوزان که من خود را به تو سوزم
اگر سوزی وگرنه من یقین خود را به تو سوزم

خس و خاشاک می‌سوزی درون خویش می‌جوشی
کنون ما را شدی روزی بیا خود را به تو سوزم

مکان خود لامکان دارم ز زندان غم بسی دارم
کنون روی به حق آرم بیا خود را به تو سوزم

بدم مردان سُخن گویم، جمال یار می‌جویم
هوالحق را به حق جویم، بیا خود را به تو سوزم

دلی با یار خود بستم، ز جان هم دست خود شُستم
چون مستان‌وار من مستم، بیا خود را به تو سوزم

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}