غزل شمارهٔ ۶۴

غزلیات

خواب مستی کرده چشمت، در خمار افتاده است
زلف مشکین تو چون من بی‌قرار افتاده است

چشم بیمار تو را میرم که در هر گوشه‌ای
چون من مسکین، بیمارش هزار افتاده است

کارِ کارافتادگان را باز می‌بین، گاه گاه
خاصه کار‌افتاده‌ای را کاو ز کار افتاده است

پای را در ره به عزت می‌نه، ای جان عزیز
زآنکه سرهای عزیزان بر گذار افتاده است

جمله ذرات وجودم غرق بحر حیرت است
زآن میان این اشک خونین بر کنار افتاده است

عشق و درویشی و بیماری و جور روزگار
صعب کاری است و ما را هر چهار افتاده است

حال سلمان گر کسی پرسد، بگو در کوی دوست
بی‌نوایی، بی‌زری، بی‌زور، زار افتاده است

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} گفتار · {{ coupletTotal }} بیت

گفتارها

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}